لعنت

نمی دانم این چه مجازاتیست که من محکوم به تحملش شده ام. بعد از این همه سال باورهایی که از بچگی مغزم را پر کرده اند دارند یکی یکی پوچ از آب در می آیند. هر چیزی که در ذهن من به زن بودن مربوط است دروغ بوده. فهمیده ام مردها هر جا به گونه ای زن ها را محدود کرده اند برای اینکه مبادا دنیای مردانه اشان از تسلط آنها خارج شود؛ برای اینکه مبادا زنی از آنها پیشی گیرد؛ در علم، کار، هنر و زندگی. هر جا زنی خواسته از چارچوبی که آنها برایش مشخص کرده اند فراتر رود به برهنگی، بی بند و باری، هرزگی و فاحشگی متهمش کرده اند. برای اینکه می دانسته اند زنی که خالقیت خدا را به ارث برده را نمی شود به سادگی اسیر کرد. همیشه ما را از خواندن کتاب های فروغ منع کردند که… غیر اخلاقی است. می دانستند که اگر اشعار او سر زبانها بیفتد دکان شاعرانشان تخته می شود. نگذاشتند خوانندگان زن بخوانند تا صدای مردها گوش دنیا را کر کند. حجاب هم که یک کلاغ چهل کلاغ فقها از آب در آمد. لعنت بر این دنیایی که مردها برای همه تصمیم می گیرند.
این نوشته در تردیدها و دغدغه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.