فردا… همین فردا

بعد از دو هفته و نیم فردا قرار است بروم لابراتوار و بفهمی نفهمی استرس دارم؛ آنهم خیلی زیاد. مثل همه یکشنبه شبها خسته ام؛ آنهم خیلی زیاد. فرداشب هم قرار است به مناسبت تولد رها میهمانی اینترنتی داشته باشیم و هنوز برای کیک و شمع و کلاه بوقی و بقیه مخلفات فکری نکرده ایم. البته می دانم که همسر دارد یک فیلم درست می کند. من هم آلبوم عکسم را تا فردا آماده می کنم. کادویش را هم سه هفته پیش خریدیم. میهمانهایمان را هم دعوت کرده ایم. خانه هم تمیز است. میهمانی اینترنتی هم که پذیرایی ندارد. شام  هم قرار است قورمه سبزی فریزری بخوریم. فقط می ماند چند تا بادکنک که باید باد شوند و یک کمی تزئین. اما نمی دانم چرا برای همین کارهای کوچک هم اینقدر استرس دارم.
پی نوشت: رها امسال معنای سورپرایز شدن را می فهمد. می خواهم فردا عصر که از مهد می آید سورپرایز شود. راستی باید برایش یک چیزی هم توی وبلاگش بنویسم. 
این نوشته در یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.