عجب چیزی است این ذهن

صبح: نمی دانم چرا از لحظه ای که گفت باردارم نگران شدم. انگار که این بچه قرار نیست به دنیا بیاید. گفتم که تا سه ماه اول نگذشته به کسی نگو. برایش یک عالمه مقدمه چینی کردم در مورد اینکه سقط در سه ماه اول بارداری خیلی رایج است و تعدادش با تعداد بچه هایی که به دنیا می آیند برابری می کند و از اینجور حرفها. یک جوری گفتم که اگر روزی اتفاقی افتاد خیلی خودش را نبازد. صبح اس ام اس زد که خونریزی کرده و دارد می رود بیمارستان. ترس بَرَم داشت. همیشه وقتی حسم می گفت که یک اتفاق بدی می افتد همسر می گفت که تو پیش بینی نمی کنی؛ می سازی.

چند روز پیش: می گفت که در یکی از پاهایش احساس بدی دارد. رفته بود دکتر اما دکتر بیماریش را تشخیص نداده بود. می ترسید که ام اس باشد و دخترش و بچه ای که در شکم دارد بی مادر شوند. وقتی راجع به ترسش با من حرف زد گفتم که آدم وقتی زیاد به یک اتفاق بد فکر کند ذهنش آن اتفاق را می سازد.

ظهر: از بیمارستان که برگشت خانه زنگ زد. گفت که من راست می گفته ام که هر چه را در ذهنت بسازی اتفاق می افتد. گفت تصویر رختخواب خونی را قبلا در ذهنش بارها دیده بود.

الان: مانده ام که ما تصاویر را در ذهنمان می بینیم یا آنها را می سازیم. من دیدم که این اتفاق می افتد یا آن را ساختم؟ او دید که آن اتفاق می افتد یا آن را ساخت؟ هنوز نمی دانم.

این نوشته در تردیدها و دغدغه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.