شوک

درست وقتی که نشسته ای میان یک دنیای غریبه و داری به آوازی در ستایش مرگ گوش می کنی چند صد متر آن طرف تر رو به جنوب زنی با سرطان دست و پنجه نرم می کند؛ رو به شمال زنی برای کودکانش کیک می پزد؛ رو به شرق زنی برای رفتن به میهمانی حاضر می شود… موهایش را با اتو صاف می کند و رژ قرمز می زند که با پیراهن بلند قرمزش هماهنگ باشد؛ رو به غرب زنی کتابش را می بندد و … چشمهایش را. زنانی که هر کدام روزی کنار من نشسته بودند و همراه با من به آوازی در ستایش زندگی گوش می دادند. من در مرکز دنیای خودم به چیزهایی فکر می کنم که می خواهم بنویسم و … حالا که نشسته ام که بنویسم چیزی به خاطر نمی آورم.

این نوشته در چله ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.