زن مقنعه پوش

دکتر با منشی اش آمده بود کنسرت. آخر از همه آمدند و هنوز رضا صادقی داشت می خواند که بلند شدند و با فاصله چند قدم از هم سالن را ترک کردند. دکتر می ترسید که کسی او را بشناسد و خبر را به همسرش بدهد. برای همین هم در تاریکی آمد و در تاریکی رفت. همه چیز ظاهرا درست بود به جز مقنعه مشکی خانم منشی که شک آدم تعطیلی مثل من را هم بر می انگیخت.

پی نوشت: شاید این داستان واقعی نباشد اما زاییده ذهنی است که از دیدن حجم انبوه دختران در حسرت شوهر و زنانی که با مردانی با دو برابر سن خودشان ازدواج کرده اند متعجب شده… بیمار شده شاید.

این نوشته در سفرنامه, یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.