زندگی روزمره و زندگی وبلاگی

از وبلاگ نویسیم راضی نیستم. احساس می کنم بیش از حد سنگین است. با اینکه بعضی وقتها سعی کرده ام رگه هایی از طنز را وارد نوشته هایم کنم اما به اندازه کافی موفق نبوده ام. بین هر دو پست وبلاگم دو سه تا پست لازم است که باشد در مورد آب و هوا یا روزمرگی یا اتفاقات خنده دار و یا حتی غرغر… ولی نیست. چون اصلا وبلاگ نویسی را شروع کردم برای اینکه ثابت کنم که زندگی فقط روزمرگی نیست. از طرف دیگر هم نمی توانم روزمرگی ها و خاطراتم را برای کسانی بنویسم که نمی شناسمشان و نمی شناسنندم و شاید اصلا برایشان اهمیتی نداشته باشد که دو سه روز دیگر تولد دخترم است و من می خواهم توی غربت برایش جشنی بگیرم که غریبانه نباشد. یا اینکه چهل روز دیگر قرار است همسر تز دکترایش را دفاع کند و هر چیزی که بگویی برایش استرس زاست. ترس از آینده هم خانه امان را پر کرده. نمی دانیم که بعدش قرار است چه بشود؛ چه کار قرار است بکند و چه کار قرار است بکنیم. یا اینکه خانواده همسر درخواست داده اند برای ویزا و تا ده روز دیگر مشخص می شود که می آیند یا نه. (من که مطمئنم با درخواستشان موافقت می شود و می آیند.) یا اینکه منی که برای آمدن پدر و مادر خودم از دو سه ماه قبلش استرس داشتم برای آمدن پدر و مادر همسرم به طرز عجیبی نه تنها هیچ استرسی ندارم بلکه فکر می کنم بودنشان باعث می شود که من و همسر بتوانیم یک کمی استراحت کنیم و با هم باشیم و یک سری از مشکلاتی که با رها داریم هم حل شود. یا اینکه نزدیک بیست روز است که نرفته ام دانشکده و همه اش مریض بوده ام و میکروب ها از بدنم خارج نمی شوند و فقط از نقطه ای به نقطه دیگر منتقل می شوند… یا چیزهایی شبیه به اینها که کم هم نیستند.
ای کاش من هم در همان زمانی که خانم شین وبلاگ نویسی را شروع کرد وارد این دنیا شده بودم.
این نوشته در وبلاگ ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.