رازهای مگو

از خواهر کوچکم شنیدم که برای آن یکی خواهر مشکلی پیش آمده. طاقت نیاوردم. دلم می خواست جزئیات ماجرا را بدانم. نگران شده بودم. به خودش دسترسی نداشتم چون اینترنت نداشت. فکر کردم که توی وایبر برای خواهر کوچکم پیام بزنم و بپرسم. حسم می گفت که «نزن». احساس بدی داشتم. احساسم را اینطور توجیه کردم که سوالات من منجر می شود به غیبت. خودم را گول زدم که «من می پرسم؛ اینکه او چگونه جواب بدهد با خودش». با تردید پیامم را فرستادم. تا وقتی که رفتم بخوابم جوابی نیامده بود. صبح روز بعد پیامش را دیدم اما چون چند ساعت گذشته بود پی ماجرا را نگرفتم. شبش گفتم بیا تصویری حرف بزنیم. احوالپرسی های معمول که تمام شد خواستم اصل ماجرا را برایم تعریف کند. خواهرم اشاره کرد که چیزی نگویم. بعد شروع کرد به تایپ کردن. نوشت که آن موقع که من پیام زده بودم گوشی اش دست خواهر وسطی بوده و از اینکه من هم موضوع را فهمیده ام ناراحت شده. بعد هم شروع کرد به توضیح دادن. نظرم را گفتم. گفت که خاله هم با نظر من موافق است. صدای بابا از آن طرف خانه آمد که خطاب به من گفت: «وقتی با خواهرت حرفی داری توی موبایل نزن؛ ایمیل بزن. مادرت نگران می شود». گفتم: «جایی که خاله هم ماجرا را می داند و نظر می دهد من نامحرم می شوم؟». صدای بابا آمد که داشت مامان را مواخذه می کرد که چرا به خواهرش گفته. خواهر من سرخ و سفید شد و من آرزو کردم ای کاش اینترنتمان قطع شود.
این نوشته در شبه داستان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.