دو

امروز تعداد بازدیدهای اینجا و پرشین بلاگ با هم یکی شد. ۱۷۶۰ تا. هر کدامشان هویت خودشان را دارند و من هم سرگردان از این یکی به آن یکی. فکرش را که می کنم می بینم شاید هم بد نباشد. تمرکز روی یک چیز برای من که همیشه اثر منفی داشته.
دیروز توی پارک یک جمع عجیب دیدم. دو مرد و یک زن و چهار بچه که یکیشان توی بغل زن با شال بسته شده بود. بچه ها و زن داشتند شوالیه بازی می کردند توی قلعه وسط فضای بازی بچه ها. با شنل و شمشیر و سپر و تجهیزات کامل. انگار که داشتند نمایش تمرین می کردند. یکی از مردها دوربین دستش بود و ازشان عکس می گرفت و راجع به بازیشان توضیح می داد. انگار که کارگردان نمایش باشد. یکی دیگر هم حتما پدر بچه ها بود. بازی اشان خیلی گرم بود. رها هم محوشان شده بود. آنجا  احساس کردم که یک خانواده پرجمعیت پر بچه باید بیش از یک پدر داشته باشد. یک مادر می تواند یک بچه را بغل بگیرد و همپای سه تای دیگر  ورجه وورجه کند اما یک پدر فقط از پس یکی نهایتا دو تا بچه بر می آید. این ایده یک خانواده دو پدره را به وبلاگ های دو گانه من تعمیم بدهید. می بینید که خیلی هم منطقی است. نه؟؟؟! و البته پیدا کنید پرتقال فروش را.
این نوشته در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, فیلسوفانه, وبلاگ ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به دو

  1. حدیث می‌گوید:

    یعنی تو هم پدر وبلاگاتی؟! نمی شه مادرشون باشی؟!

دیدگاه‌ها بسته هستند.