ده سال گذشته

ده سال پیش بود. یکی از پسرهای همدانشکده ای عاشق دوست من شد. دوست من عاشق کس دیگری بود؛ عاشق مردی که به خاطر دوستم نامزدی اش را با یکی از دخترهای فامیلشان به هم زده بود. من مامور شدم که بروم با همدانشکده ای صحبت کنم که از خر شیطان پایین بیاید و بی خیال شود. تمام یک روز بعد از ظهر با هم حرف زدیم. ظاهرا قانع شد. چند وقت بعد برای تولدم دو کتاب به من کادو داد. اولی معنویت در هنر کاندینسکی بود و دومی شیطان و دوشیزه پریم کوئیلو. اولی را هیچوقت نخواندم. از دومی هم به جز مضمون یک جمله ای در مقدمه اش* چیزی یادم نمی آید. اما جمله ای که خودش برایم اول یکی از کتاب ها نوشته بود را هنوز از حفظم. بعد از ده سال. نوشته بود:
«حقیقت گاهی در مکانهایی دور از انتظار یافت می شود.
در یک میخانه مرد مستی از آنچه به عنوان حقیقت می شناخت دفاع می کرد.
مرد مست دیگری در جواب گفت: باور داشتن پیش از حقیقت به وجود می آید.
مرد لیوان آبجویش را بالا گرفت و ادامه داد: من باور دارم که اگر این لیوان را بیندازم می شکند. برای دانستن حقیقت باید لیوان را رها کنم.
با وجود عدم رضایت میخانه چی حقیقت آشکار شد.»

نامزدی دوستم با کسی که دوستش داشت دیری نپایید. عشقشان دوامی نداشت. مرد با نامزد قبلیش ازدواج کرد. دوستم با مردی دیگر و همدانشکده ای با یکی دیگر از دوستان من. همدانشکده ای و همسرش بچه دار شدند. مهاجرت کردند. حالا پسرشان پنج سال دارد. دوستم دارد به همان کشور مهاجرت می کند. به همان شهر. می خواهد آنجا از همسرش جدا شود. ده سال گذشته اما… بازی های زندگی تمامی ندارد.

*جمله این بود:
چه در هر انسان و چه در سراسر جامعه دگرگونی های ژرف در دوره های زمانی بسیار کوتاهی رخ می دهند. درست زمانی که انتظارش را نداریم زندگی پیش روی ما مبارزه ای می نهد تا شهامت و اراده امان را برای دگرگونی بیازماید… یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم سرنوشت خود را بپذیریم یا نه.

این نوشته در کهنه خاطرات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به ده سال گذشته

  1. هما می‌گوید:

    واو چه بازی های پیچیده ای …. ولی جالبه آدم وقتی مطلع میشه :)
    راستی من نفهمیدم معنی اون متنی که همکلاسی روی کتاب نوشته بود براتون رو میشه برام توضیح بدید به نظرم خیلی جالب بود.

    • عتیق می‌گوید:

      من هم دقیق نمی دونم. ولی برداشتم این بود که ای کاش اجازه می دادی شانسم رو امتحان کنم یا اینکه خودم بره جلو و نشه. ای کاش می ذاشتی خودم شکسته شدن لیوانم رو ببینم. یه همچین چیزی مثلا.

    • هما می‌گوید:

      ینی اینکه حماقتمون رو ببینیم خوبه…
      چقدر قشنگ بود…
      ینی اینکه خودمون لیوان رو بشکنیم حس بهتری داریم؟
      منم همینطوریم با اینکه خیلیا بهم میگند نکن بده نمیشه عاقبتش فلانه ولی بازم خوش بینم 😐
      ینی من خوش بین احمقم؟

    • عتیق می‌گوید:

      شاید هم منظورش این بود که من باور داشتم که اگه خودم برم جلو موفق می شم…. و می شدم. اما تو نگذاشتی.

دیدگاه‌ها بسته هستند.