دهلیز

وقتی برادرم هفت ساله شد مادرم یک راننده سرویس پیدا کرد که هر دو تایمان را ببرد مدرسه و برگرداند. اسمش علی آقا بود و یک پیکان استیشن کرم رنگ داشت. از مدرسه ما و مدرسه برادرم ده دوازده  تا بچه که خانه هایشان توی یک محدوده بود با او می رفتند خانه. اول می رفت دنبال پسرها. بعد می آمد دم در حیاط مدرسه ما و داد می زد مینااااا، مرجاااااان، حمیرااااااااااا… مسیر خانه تا مدرسه و بالعکس توی ماشین او خیلی لذت بخش بود. پسرها ماشین های خارجی را می شمردند؛ تویوتا و میتسوبیشی و پاترول. به کوچه پس کوچه های محله امان که می رسیدیم فرهاد و علیرضا از ماشین پیاده می شدند و با علی آقا مسابقه می دادند. برنامه هر روزشان بود. فرهاد همیشه می گفت که ای کاش مدرسه ها یک روز باز بود و یک روز تعطیل؛ آن روزی که باز بود هم می شد «بین التعطیلین». کلمه سختی بود برای درست ادا کردن در آن سن و سال. فکر کنم بیش از آنکه دلش بخواهد مدرسه ها تعطیل باشد از اینکه جلوی بقیه بچه ها با گفتن این کلمه بزرگ به نظر بیاید لذت می برد. مینا یک بار وسط سال تحصیلی رفت مسافرتِ خارج. دبی یا عربستان. یادم نیست. اما بعد که آمد همه امان را دعوت کرد خانه اشان. برایمان شکلات سوغاتی آورده بود. شکلات خارجی برای آن روزها خیلی لوکس و رویایی بود و چیزی نبود که بشود به آسانی فراموشش کرد. کسری خیلی چاق بود. یک بار  نیمکت های چوبی عقب ماشین علی آقا به خاطر سنگینی او شکسته بودند. حمیرا و برادرش حبیب تابستان سال آخر تصادف کردند. تصادف خیلی شدید. دو نفر از سرنشینان ماشین مرده بودند و حبیب به شدت آسیب دیده بود. یک بار رفتیم خانه اشان برای عیادت. نمی توانست از تختش بلند شود با اینکه یکی دو ماه از تصادف گذشته بود. همه امان با چشمان قرمز از خانه اشان آمدیم بیرون.
علی آقا… خیلی مهربان بود. روزهای آخر سال تحصیلی از بستنی فروشی کنار خانه حمیرا برایمان بستنی می خرید و همیشه توی همه بازی ها و رویاهایمان شریک می شد. تکیه کلامش این بود: «بفرمایین و بشینین و بتمرگین هر سه تا یه معنی می دن…». روزی چند بار این جمله را تکرار می کرد. این روزها خیلی به این جمله فکر می کنم. خیلی یادش می افتم. برای منی که جزو آن دسته آدمهایی هستم که یادشان نمی آید دیروز ناهار چه خورده اند این موضوع بیش از حد عجیب است.
***
چند وقت پیش صفحه نسرین ستوده به نقل از سایت سپیده دم یک چیزی نوشته بود راجع به اینکه باید مجازات اعدام برداشته شود. یادم نیست چرا ولی نوشته اش خیلی عصبانی ام کرد. یک پست خیلی تند و تیز هم نوشتم راجع به اینکه چرا فکر می کنم بعضی ها فقط باید با اعدام مجازات شوند. چند ساعت بعد پست را برداشتم از روی وبلاگم. احساس می کردم اگر یک کلرودیازپوکساید بخورم دیگر نظرم به آن قطعییتی که نوشته ام نیست. 
امروز فیلم دهلیز را دیدم. با اینکه با سردرد و چشمان قرمز از پای تلویزیون بلند شدم خیلی خوشحالم که تا آخر تحملش کردم. فکر می کنم که اگر بخواهیم کاری کنیم که آدمها در برابر اعدام باگذشت تر باشند راهش ساخته شدن ده تا فیلم شبیه این است. اولین بار بعد از دیدن سریال زیر تیغ شک کردم که آدمی باشم که اگر در موقعیتش قرار بگیرم بتوانم تقاضای قصاص کنم برای کسی. حالا مطمئنم که از خون خودم خیلی راحت می توانم بگذرم؛ ولی هنوز یکی دو نفر هستند که از دستش دادنشان سنگم می کند. دو سه تا فیلم دیگر که ببینم شاید احتمال این سنگ شدن به صفر برسد. آدمهایی که از من سخت تر هستند به جای دو سه تا شاید ده بیست تا فیلم و سریال برایشان لازم باشد اما… روش فرهنگی خیلی بهتر است از راه انداختن کمپین و جمع کردن امضا. مثل چیزی که برای اهدای اعضا اتفاق افتاد. ده سال پیش هیچ کس حاضر نبود اجازه دهد نفس عزیزش با امضای او قطع شود. حالا… اگر کسی موقعیتش را داشته باشد اما امضا نکند عجیب است. اینقدر دیده ایم که چطور می شود زندگی یک آدم بعد از مرگش ادامه پیدا کند که همه امان ته دلمان دوست داریم اگر روزی قرار باشد بمیریم مرگمان به دیگران زندگی بدهد.
بعضی ها اینقدر کارشان جنایت بار است که فقط اعدام می تواند مجازاتش باشد. اما جاهایی که جنایت فجیعی در کار نیست می شود گذشت کرد. مخصوصا اگر بتوانیم خودمان را بگذاریم جای طرف مقابل. داستان تنها جایی است که آدم در آن می تواند جای چند نفر زندگی کند. شاید داستان ها بتوانند به آدمها یاد دهند که چطور به جای گرفتن جان یک نفر در برابر جان عزیزی که از دست داده اند، به واسطه جان او به چند انسان دیگر زندگی ببخشند.

پی نوشت:
۱- من با برداشته شدن اعدام موافق نیستم؛ به چند دلیل. اول اینکه فکر می کنم که وقتی آدمی در این موقعیت قرار می گیرد که به آسانی یک نفر دیگر را از زندگی ساقط کند باید از این بترسد که به همین آسانی می شود که او هم از زندگی ساقط شود. شاید این ترس جلوی خیلی از قتل هایی که به دلیل عصبانیت شدید اتفاق می افتد بگیرد. دوم اینکه برای بعضی که جنایتکارند و به عمد و با نقشه قبلی یک انسان را با به طرز فجیعی به قتل می رسانند زندان خیلی کم است. سوم اینکه در موارد قتل های غیرعمد وقتی اولیای دم از قصاص صرفنظر کنند قاتل برمی گردد به زندگی اش قبل از آن اتفاق در حالیکه اگر مجازات حبس ابد باشد باید تا آخر عمرش توی زندان بپوسد. از نظر من این شکنجه خیلی شدیدتری است. اینکه سالها یک نفر را بین بیم و امید نگه داری خیلی بدتر است از این که در مدت زمان کوتاهی امیدش را قطع کنی. حداقلش این است که بعد از گذشتن یک مدتی آدمها راه جدیدی پیدا می کنند برای ادامه زندگیشان و بین زمین و هوا معلق نمی مانند. آخرینش هم برمی گردد به اعتقادات مذهبیم. من شخصا فکر می کنم که آدمها از ۱۴۰۰ سال پیش تا الان آنقدر رشد نداشته اند که بخواهیم بگوییم دستورات دینی مال ۱۴۰۰ سال پیش بوده. دلیلم هم این است که از جنگ های جهانی و جنایت های هیتلر هنوز زمان زیادی نمی گذرد. آدمهایی که آن روزها را دیده اند هنوز زنده اند. اینکه ما خیلی از کارهایی را که مردم آن دوران انجام می داده اند انجام نمی دهیم دلیلش این نیست که به بلوغ رسیده ایم؛ دلیلش این است که در بیشتر موارد امکانش را نداریم.
۲- توصیه می کنم فیلم رستگاری در شاوشنک و زندگی زیباست را اگر ندیده اید ببینید.
۳- اینکه یک سری از دستورات دینی به نظر خشن می آیند برای این است که تفسیر درستی از آنها ارائه نشده. شاید حتی فهم درستی نشده. اینکه قصاص حق است معنیش این نیست که قصاص کردن کار خوب و زیبایی است. حق است ولی زیباست که ببخشی؛ مگر آنکه بخششت برای جامعه ات عواقب بدی داشته باشد.

این نوشته در تردیدها و دغدغه ها, فیلسوفانه, کهنه خاطرات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به دهلیز

  1. عتیق می‌گوید:

    این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

دیدگاه‌ها بسته هستند.