خدایا… کویرم…

دیشب رفتیم کنسرت گوگوش در کلن. من نه طرفدارش بودم نه حتی آهنگ هایش را شنیده بودم. البته به جز آنهایی را که ابی بازخوانی کرده. تا یکی دو ماه پیش هم به جز مدل موی گوگوشی که زمان جوانی مادرم معروف بوده و شباهت مهناز افشار به گوگوش چیز دیگری در باره اش نمی دانستم. تا آن روزی که در سمینار پارلمان اروپا همسر داستان زندگیش را تعریف کرد برایم و من… اشک در چشمانم جمع شد. دیشب هم انگار رفته بودم زیارت. انگار دارم در یک مراسم معنوی شرکت می کنم. انگار به دیدن یک معجزه آمده ام. معجزه زنی که بعد از ۲۱ سال صبر توانسته رویاهایش را محقق کند. جلوی اشکهایم را نمی توانستم بگیرم. وقتی او فریاد می زد خدایا… کویرم از خدا شفا خواستم. فکر کردم که محال است خدا چنین فریادی را نشنود.

پی نوشت: چقدر زندگی این زن دراماتیک است. چقدر باید داستان شود. روزی را می بینم که کسی از زندگیش فیلم می سازد و حتما آن روز مهناز افشار نقش جوانی او را ایفا خواهد کرد. روزی نه چندان دور…

این نوشته در یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.