حسهای مبهم… خیلی مبهم

۱- ماهی نوروز ۹۲ امان نمرد. برای نوروز ۹۳ هم زنده ماند. اولین بار بود که می دیدم یک ماهی قرمز اینقدر عمر می کند. حالا پوست انداخته و سفید شده. مثل خودم. نمی دانم این زنده ماندن را باید به فال نیک بگیرم یا به فال بد. اما هر روز که می گذرد بیشتر احساس می کنم که بین من و این ماهی یک رابطه ای هست. اینقدر که دیروز وقتی می خواستم آبش را عوض کنم و تنگش را بشورم حرفم را فهمید و به من اعتماد کرد. دیگر مثل دفعه قبل دست و پا نزد.

۲- روزهایی که توی اصفهان درگیر بیمارستان مامان بزرگ بودم یکی دو روز همسر آمد پیشمان. توی همان روزها از رها یک عکس گرفته توی حیاط خانه که دارد با تشت و لگن و وسایل شن بازیش آب بازی می کند. عکس را گذاشته توی فیس بوک. آن حیاط جایی است که همه رویاهای مهمم آنجا به وقوع می پیوندند. اصلا اگر خواب ببینم دارم توی حیاط خانه مامان بزرگ کاری انجام می دهم یا حرفی می زنم آن اتفاق حتما واقعیت پیدا می کند. اینکه هر بار که می روم توی صفحه فیس بوک خودم آن عکس را می بینم آزارم می دهد. می ترسم که این هم یک نشانه باشد از اینکه رها هم در زندگیش همان راهی را برود که من رفته ام. هر چند همه ما زندگی پدرها و مادرهایمان را تکرار می کنیم.

۳- همان سال ارتحال، پدر و برادرم رفتند ایلام. برای من یک جاجیم سوغاتی آوردند که از همان زمان شد سجاده ام تا حالا. وقتی برگشتند برادرم تا مدتها ترانه سه پنج روزه که بوی گل نیومد را می خواند. این ترانه و آن سجاده و بابا و آن سال برای من با هم پیوند خوردند. لبه های سجاده ام دیگر نخ نما شده. همسر داشت می رفت غرب سفر. گفتم برایم یک جاجیم بیاور. آورده اما من هنوز ندیده ام. دیروز از صبح این آهنگ رو گذاشته بودم و به این فکر می کردم که آیا هیچوقت آن  دختر هشت ساله فکر می کرد در سی و دو سالگی قرار است اینجایی باشد که الان هست. نمی کرد. معلوم است که آدم نمی داند بیست و چهار سال بعد قرار است کجا باشد. اما اینکه نمی دانم فردا قرار است کجا باشم آزارم می دهد. خیلی زیاد.

این نوشته در هیچ ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.