ثبات یا حرکت؟

۱- نزدیکیهای نوئل است. توی بروشور همه سوپر مارکت ها پر است از مارک های مختلف جگر چرب مرغابی و غذاهای آماده شده. پوستر کنار همه ایستگاه های اتوبوس زیورآلات و عطرهای زنانه است. توی ویترین همه فروشگاه ها لباس ها به رنگ مشکی، سفید، طلایی، خاکستری و نقره ای است. اسباب بازی فروشیها غلغله است. همه می دانند که قرار است برای نوئل چه بپوشند، چه بخورند، چه هدیه بدهند و حتی چه هدیه بگیرند. کسی لازم نیست فکر کند. قبلا فکرش را کرده اند. همه چیز از پیش تعیین شده است.

۲- دیروز جلسه ماهیانه لابراتور بود. منشی که شروع کرد به حرف زدن یک لحظه انگار تمام زندگیش را دیدم. اینکه از پانزده سال پیش اینجا کار می کرده و توی همه این پانزده سال سومین دوشنبه هر ماه جلسه لابراتوار بوده و اولین سه شنبه هر ماه جلسه شورا. هر سال آخرین پنج شنبه قبل از تعطیلات سال نو با همه همکارانش دور هم جمع می شده اند. آخرین پنج شنبه قبل از تعطیلات تابستانی هم همینطور. همان آدم ها… همان حرفها… پانزده سال دیگر هم قرار است این اتفاقات عینا تکرار شود. همه چیز از قبل تعیین شده و همه چیز به شدت قابل پیش بینی است. فکر کردم که خوش به حالش که زندگیش اینقدر آرامش دارد؛ اینقدر ثبات دارد و هیچ تغییر ناگهانی قرار نیست درش اتفاق بیفتد. به خودم فکر کردم که ده سال از او جوانترم اما تا حالا توی چهار شرکت مختلف کار کرده ام. آخرینش بعد از رفتن من سه چهار نسل کارمندانش را عوض کرده. دیگر آنجا جز مدیرعامل به زور سه چهار نفر را می شناسم.

۳- امروز توی یک سمینار شرکت کردم در باره موبیلیته. نمی دانم به فارسی چه ترجمه اش می کنند. معنای لغوی اش می شود جابجایی. اما اینکه یک متخصص جامعه شناس یا یک جغرافیدان شهری چه معادلی برایش به کار می برد را نمی دانم. تحرک شاید. کسی که سخنرانی می کرد ایده اش این بود که به جای اینکه به مکان ها توجه کنیم باید توجهمان را معطوف کنیم به فضاهای ارتباطی؛ به راه ها. می گفت که وسایل نقلیه و ارتباطات باعث شده اند که انسان این توانایی را داشته باشد که دورتر برود؛ یک شهر دیگر کار کند یا همزمان در چند مکان حاضر باشد. من از حرفهایش اینطور برداشت کردم که هر چقدر آدم به راس هرم جامعه نزدیکتر باشد جابجاییش بیشتر است؛ جابجایی فیزیکی و غیر فیزیکی (هر چند این را به این واضحی نگفت). اینکه مثلا کسی از ایران بیاید و توی سوئد درس بخواند و بعد برای کار برود به آمریکا یعنی رشد؛ یعنی نزدیکی به راس؛ «هر چقدر بتوانی دورتر شوی بزرگتری». اینکه آدم به جاهای مختلف دنیا تلفن کند؛ به زبان های مختلف ایمیل بزند و یا برای زدن اس ام اس مجبور باشد حساب کند که آن کسی که قرار است پیام را دریافت کند در چه حالی است. دقیقا همین چیزهایی که من همیشه به خاطرشان غر می زنم؛ اینکه از خانه ام دورم؛ اینکه هر بار باید حساب کنم که با کسی که می خواهم تماس بگیرم چقدر اختلاف ساعت دارم؛ اینکه گزینه هایی که برای کار کردن بعد از فارغ التحصیلی دارم هزاران کیلومتر با هم فاصله دارند و اینکه میان کسانی زندگی می کنم که به زبان مادریم حرف نمی زنند… بعد از این سخنرانی دیدگاهم در باره این موضوع عوض شد.

۴- وقتی بچه بودم مامانم همیشه می گفت از فلانی یاد بگیر. منظورش از فلانی دختر داییم بود. بعدها فهمیدم که مامان او هم بهش می گفته از فلانی یاد بگیر. منظورش از فلانی من بوده ام.

۵- اینکه آدم چقدر دور می شود از خانه اش به خیلی چیزها بستگی دارد. اما صرفنظر از دلایلش خیلی خوب است. هم می توانی خانه ات را بهتر بشناسی هم خودت را و هم با چیزهای جدید آشنا شوی. درست است که آدم به دنبال آرامش می گردد اما به نظرم به جای اینکه آرامش را در سکون جستجو کند باید در حرکت به دنبالش باشد. مثل بچه ها که تا توی ماشین می نشینند خوابشان می برد. شاید راهش بی مکان کردن وابستگی هاست… مثل همین ابرهایی که اطلاعاتمان را در ناکجاآباد ذخیره می کنند شاید بشود آرامشمان را هم توی آسمان نگه داریم. شاید…

این نوشته در تجربه های من, فیلسوفانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.