تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟

مقدمه: هر چند این نوشته پر از خشم است اما شما آن را با لحن طنز بخوانید.

۱- همان دو سه روز اول پایم را مجروح کردم. آنقدر شدید که حتی جرات نکردم در باره اش با دیگران حرف بزنم. نمی دانستم در جواب اینکه چطور این کار را کردی چه بگویم. مجبور شدم تحمل کنم. بساطم را پهن کردم روز میز نشیمن و سعی کردم تا جایی که می شود از خانه بیرون نروم. می لنگیدم. نمی دانم اینکه تمام مدت صفحه کامپیوتر جلویم باز بود و کار دیگری نمی توانستم انجام دهم باعث شد به ایمیل هایی که دریافت می کنم دقیق تر شوم یا اینکه واقعا مردم یک جوری شده اند. همه انگار از آدم طلبکارند: دوست دوست یک آشنایی عرضه ندارد پایان نامه اش را ببندد و این وظیفه من است که این کار را برایش انجام دهم؛آشنای آشنای یک نفری که درخواست دوستی فیس بوکش را هم چون فکرکردم حتما همدیگر را می شناسیم اما من چون آلزایمر دارم به خاطر نمی آورم پذیرفتم بلد نیست از اینترنت اطلاعاتی را که برای تحقیقش لازم دارد پیدا کند و فیلترینگ را در این موضوع مقصر می داند و فکر می کند آن طرف دنیا همه منتظر نشسته اند تا این نابغه قرن از ایران خارج شود تا سر اقامت دادن به او جنگ جهانی راه بیفتد؛ یکی دیگر که یک صفحه برایم انشا ردیف کرده و آخرش تشکر کرده از اینکه وقت می گذارم و به سوالاتش جواب می دهم اما… تمام پیام را که زیر و رو می کنم حتی یک سوال هم نیست. یکی از سوالات امتحانی استادی که من ده سال قبل با او کلاس داشتم پرسیده؛ یکی وضعیت رشته منظر در ایران را برای من! توضیح داده؛ یکی خواسته که برای پایان نامه لیسانس دوستش نما بکشم؛ یکی موضوع تزش را فرستاده و خواسته برایش ساختار بنویسم؛ یکی ساختار فرستاده و خواسته که من متن را تولید کنم؛ یکی…

به یک آدمی تبدیل شده ام پر از خشم و تازه فهمیده ام چرا با بعضی ها اصلا نمی شود تماس گرفت. «عشق یک در باز است» اما من دلم می خواهد همه درها را ببندم.

سوال: اینجور ایمیل ها فقط برای من می آید؟ مشکل از من است یا از بقیه؟

۲- توی همین سفر کوتاه و با این پای لنگ توانستم بروم فروزن را با دوبله گلوری ببینم؛ بروم چالوس کنسرت چارتار و امشب هم می روم تالار وحدت … کنسرت پالت. کنسرت چارتار آنقدر خوب بود که از بعد از آن هر وقت یکی از آهنگ ها را می شنوم ناخودآگاه تصویر اجرای زنده اش به چشمم می آید. برایم عجیب بود که با وجود اینکه بعضی از آهنگ ها را بیشتر از هزار بار شنیده بودم اما هیچوقت تصور نمی کردم پشت آن صدا یک «آدم» باشد. اسم خواننده را هم نمی دانستم حتی! فکر می کنم که مشکل چارتار کمرنگ بودن در شبکه های اجتماعی است؛  به یک مدیر رسانه قوی نیاز دارد تا بتواند با سرعت بیشتری رشد کند. بر عکس پالت که از قدرت شبکه های اجتماعی خیلی خوب استفاده می کند.

۳- در این سفر یک اتفاق دیگری هم افتاد که شاید به بخش اول نوشته ام مربوط است. هنوز نمی توانم تحلیلش کنم. بار قبل یکی از دوستانم گفت «دوستانت از تو سوء استفاده می کنند». من فکر کردم که چه چیزی دارم که بشود از آن سوء استفاده کرد. اما حالا می دانم که راست می گوید. برای همین هم هست که بین همه دوستانم فقط من هستم که از اینجور ایمیل ها دریافت می کنم. هر وقت یاد گرفتم که روابط دیگران با خودم را جوری تنظیم کنم که احساس «خری که سواری می دهد» نداشته باشم حتما درباره آن می نویسم. هنوز که … در گل مانده ام و هیچ کورسوی امیدی برای اینکه بتوانم خودم را اصلاح کنم نمی بینم. اینکه توانستم جلوی خودم را بگیرم و نماها را نکشم به خاطر تغییر رویه ام نیست؛ به خاطر نداشتن اتوکد است!

این نوشته در تجربه های من, یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 پاسخ به تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟

  1. روزنگار می‌گوید:

    منم هم کنسرت چارتار رفتم. (برج میلاد) توی فضای باز صدای آرمان (خواننده اصلی) آنقدر زیبا بود که من هم بسختی باور می کردم چنین صدایی در این فضا بصورت زنده شنیده بشه. خیلی چارتار رو دوست دارم.
    امیدوارم که پایت بهتر شده باشه عتیق جان

    • عتیق می‌گوید:

      مرسی… ممنون… بهتره
      منم خیلی چارتار رو دوست داشتم و الان فکر می کنم بیشتر دوستشون دارم. حتی به نظرم صدای اجرای زنده اشون خیلی بهتر از آلبومه! البته شاید هم جوگیر شده باشم.

  2. زری می‌گوید:

    به به عتیق خانم عصبی! عزیزم از پست قبلی ات نفهمیدم که خودت هم میایی ایران. امیدوارم مشکل پا جدی نباشه و تا الان کامل خوب شده باشه.
    خب خیلی طبیعیه هر کسی بخواد مشکل خودش را رفع کنه ولی گلم تو هم اینقدر حساس نباش و اگر نمی تونی و نمیشه و یا اصلا نمی خوای، راحت و بدون اینکه اینقدر حساس و ریز بشی، جواب منفی بده. به نظرم رسید عصبانیتت شاید کمی هم به خاطر شرایط ناراحت جسمی ات هم بوده؟ امیدوارم لحظات خوشی داشته باشی. بوس

    • عتیق می‌گوید:

      نه متاسفانه هنوز حل نشده… فکر کنم علیرغم میل باطنی باید برم دکتر!

      مشکل حساسیت من نیست. مشکل اینه که اصلا کسی از من نمی پرسه که میشه و می تونی و می خوای… همه دستور میدن فقط… اگه نمی ترسیدم از اینکه بیان و اینجا رو بخونن حتما یه سری از ایمیل های دریافتیم رو می ذاشتم صرفا جهت خنده… الان تصمیم گرفتم که اصلا جواب ندم. یعنی فیس بوک رو جوری تنظیم کردم که پیام ها بیاد به ایمیلم. اگه دیدم طرف خیلی نامربوط نوشته پیامش رو توی فیس بوک نخونده پاک می کنم.

  3. سمانه می‌گوید:

    سلام .چرا وب قبلی آدرسش باز نمیشه.
    انشالله بهتر بشی
    وای وای چه عصبانی
    منم از این حس جیگر سواری دادن تو زندگی داشتم زیاد.
    ( جیگر همون خره که به دلیل پخش در سریال کلاه قرمزی بین مردم باب شده )

    • عتیق می‌گوید:

      اون رو بستم. چون که من در واقع توی بلاگ اسپات می نویسم و پرشین بلاگ رو برای این داشتم که بلاگ اسپات فیلتره… یه کم به نظرم یه کم مسخره رسید که یه نوشته رو سه جا بذارم.

  4. سمانه می‌گوید:

    پرشین بهتر بود.
    اینجا باید آدرس بزاری
    من چند سال میام می خونمت ولی اینجا دیگه نمیشه یواشکی بی آدرس بیای!

  5. قوس می‌گوید:

    سلام عتیق جان، امیدوارم پاتون خوب شده باشه. :)
    چه حس خوبی پیدا می کنم وقتی میگی اومدیم ایران…بااینکه چه ایران باشی چه جای دیگه ما هم رو نمی بینیم…شاید یک جور هم خویی هست که حس میکنم خودم انگار اونورم و دارم یک مسافرت میام ایران!
    در مورد ایمیل ها نه فقط شما نیستید این مشکل رو تقریبا هر کسی که چیزی بلده، داره! من دیدم من خودم خیلی ازین موارد دارم و دیدم کسایی که حتی نویسنده و استاد و … هستند هم ازین دست ایمیل ها زیاد دارند ولی یکی اعتنا میکنه یکی اعتنا نمیکنه من خودم با یک نویسنده و مدرس بالا همین شکل آشنا شدم 😀 دو سالی بود می شناختمش ولی جوابمو نمیداد نه اینکه سوال کنم حتی جواب کوچکترین ایمیل احوالپرسی و … رو نمیداد(البته فقط یکی دو بار پیام دادم ولی بخاطر دید بدش به بقیه جوابی نمیداد به کسی که نمیشناخت) ولی بعد دوسال یهو اتفاقی جواب داد و زمینه ساز آشنایی خوبی شد :)

    • عتیق می‌گوید:

      مرسی از لطفت… ممنون
      من تقریبا همه رو جواب میدم. به جز اونهایی که یا میرن توی اسپم یا اینکه یه روزی میان که سرم خیلی شلوغه و بعدشم یادم میره. وقتی کسی سوالش واضح باشه دلیلی نداره که آدم جواب نده ولی بعضیا هستن که یه صفحه انشا ردیف می کنن و آسمون و ریسمون رو به هم می بافن و از آدمهایی که میشناسیشون و می دونی که سوادشون بالاست بد میگن که آخرش بخوان نتیجه بگیرن که ایران برای درس جای خوبی نیست و باید برن خارج و … حالا شرایط زندگی در فرانسه چه جوریه… این رو خیلی حرصم می گیره و سخت می تونم جواب بدم. در عین حال هم چون همه کسانی که ایمیل می زنن با یه دید خوبی می زنن و دلم نمی خواد که نه تصویر خودم رو خراب کنم و نه اونها رو ناراحت، و در عین حال نمی خوام به حرفهایی که به ناحق زدن مهر تایید بزنم مستاصل میشم… الان این دو تای آخری رو جواب دادم. یکیشون رو … گفتم نمی دونم. یکی رو هم که خیلی بی انصافی کرده بود نسبت به همه… مجبور شدم بهش بگم که حرفهاش رو قبول ندارم و مشکل از خود اونه نه از بقیه. حالا حالم خوبه:)

دیدگاه‌ها بسته هستند.