بگو «نه»

چقدر سخت است نه گفتن… برای من البته که عادت داشته ام هر کاری، چه مرتبط و چه غیرمرتبط را قبول کنم. حتی هر پیشنهادی. حالا وقتی می گویم نه توی دلم خدا خدا می کنم که طرف بیشتر از این اصرار نکند. چون اگر بکند دست و دلم می لرزد. مثلا امروز باران رفته نمایشگاهِ نمی دانم چه در یک شهری نزدیک اینجا. گفت می آیی. من اینقدر با قاطعیت گفتم نه که حتی نگفت موضوع نمایشگاه چیست. الان هم دعوت به نوشتن یک مقاله که واقعا موضوعش برایم جذاب بود را رد کردم. احساس می کنم شانه هایم درد می کند.یک تضادهایی هست درون آدمها که … برای من این نه گفتن است. هم به این شناخته می شوم که هر پیشنهادی را قبول می کنم و «پایه» هستم … هم به اینکه قاطعانه «نه» می گویم. اما بعضی وقتها مثل همین الان انرژی خیلی زیادی از دست می دهم.

تراپیست می گوید که آدمها با این تصور که کامل نیستند بزرگ می شوند. با یک احساس گناه همیشگی. می گوید که تربیت مذهبی این احساس گناه را تشدید می کند و نه گفتن را سخت تر. می گوید که چون در تفکر مذهبی بعضی از آدمها تقدس پیدا می کنند نه گفتن بهشان غیرممکن می شود و وقتی مجبور می شوی نه بگویی طبیعی است که احساس گناه کنی.

تراپیست همه اینها را می گوید اما نمی گوید که باید چه کار کنی که این حس گناه از بین برود. می گوید باید مرزهایت را تعریف کنی تا بتوانی قاطعانه تر نه بگویی. اما من بلد نیستم. مرزها محو شده اند. بین خودم، علایقم، تربیتم، جامعه ای که از آن آمده ام و جامعه ای که در آن زندگی می کنم  اینقدر تضاد هست که فکر می کنم حق داشته باشم نتوانم مرزهای دقیقی برای خودم تعیین کنم.

این نوشته در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها, چله, حال خوب ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.