به بچه های قرن بیست و یکم چه بگوییم ما مادرهای قرن بیستمی؟

۱- عصر همان روزی که رها را بردم سینما به تماشای فیلم دامبو، درست وقتی که خوشحال بودم که می توانم او را در این فانتزی شریک کنم که بچه ها را لک لک ها می آورند برای مادرانشان و لک لک ها را توی آسمان نشانش بدهم و بگویم که یک روزی یکی از اینها تو را آورده برای ما، خبر تجاوز یک ناظم مدرسه به بچه ها را خواندم. حالا نمی دانم که باید به رها بگویم که دنیا جایی شبیه کارتون های والت دیزنی است یا اینکه جایی است که باید در آن از هر غریبه ای ترسید.

۲- رها رابطه مادری را یک رابطه دو طرفه می داند. یعنی اگر من مامان رها هستم او هم نه اینکه مامان من باشد اما… اینجوری نیست که بشود من، هم مامان او باشم و هم خودم مامان داشته باشم. اگر از او بپرسند که مامان من کیست می گوید «این مامان منه» و اگر بپرسند مامان خاله کیست می گوید مامان جون. می پرسم مامان رها خوشگل تره یا مامان خاله؟ می گوید مامان خاله. از اینکه حداقل در این انتخابش احساسات من نسبت به مادرم را در نظر می گیرد خیلی خوشحالم و البته  …کاملا با نظرش موافقم.

۳- رها برادرزاده ام را سند زده به اسم خودش. می گوید «حسین مال منه». می گویم آره؛ حسین پسر دایی توست. جوری نگاهم می کند که می فهمم نفهمیده. می گویم Il est ton cousin. می گوید Non, il est mon frère. یعنی او برادرم است. قبول می کنم. چاره دیگری هم ندارم البته. هر بار که قربان صدقه حسین می روم به جای اینکه مثل بقیه بچه ها به این حسادت کند که چرا مادرش را با کس دیگری شریک شده، به این حسادت می کند که حسین را با کس دیگری شریک شده. سریع می گوید «حسین مال منه … چون من دوستش دارم». هیچ بچه دیگری را هم قبول ندارد؛ حتی اگر لک لک ها برایش بیاورند. مانده ام فردا که حسین برود به بچه چه بگویم. 

این نوشته در رها, یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.