بهشتِ روی زمین

آدمها همانقدر که لازم دارند یک چیزی باشد که ببردشان توی عالم رویا، توی آسمانها، یک چیزی هم لازم دارند که به زمین وصلشان کند. بعضی وقتها آن چیزی که آدم را به زمین وصل کند خیلی بیشتر می تواند کمکش کند تا چیزی که ببردش توی آسمان. من خیلی چیزها داشتم که ببرد توی آسمان. اما… چیزی که وصلم کند به زمین کم داشتم. از همسر خواستم فرش اتاق خانه پدری ام را بیاورد برایم؛ فرشی که رویش دراز کشیده ام و پسر شجاع را تماشا کرده ام؛ فرشی که رویش لوحه های اول دبستانم را نوشته ام؛ فرشی که رویش اولین رمانهایم را خوانده ام؛ فرشی که رویش برای کنکور تست زده ام؛ فرشی که رویش ماکت های لیسانسم را ساخته ام؛ فرشی که رویش شب تا صبح اس ام بازی کرده ام؛ فرشی که رویش موفقیت آمیز ترین پروژه کاریم را همراه با بهترین دوستانم بسته ام؛ فرشی که رویش سفره عقدم را چیده ام؛ فرشی که کودکیم، نوجوانیم، جوانیم، خنده ها و گریه هایم، عاشق شدنم و همه خاطرات تلخ و شیرین دیگرم را دیده و شنیده. حتی از چهار دست و پا رفتن رها هم رویش عکس دارم. حالا این فرش توی خانه ماست. احساس می کنم با آمدنش به زمین وصلم کرده. احساس می کنم «لنگر» انداخه تهام. دیشب اولین داستان بلند زندگیم را روی همین فرش تمامی کردم. حالا دارم به چیزهایی فکر می کنم که فرشم قرار است از این به بعد ببیند. به خاطر فرشم هم که شده باید یاد بگیرم خوشبخت زندگی کنم. چیزی که شبیه بهشت است باید در بهشت باشد.

این نوشته در حال خوب, کهنه خاطرات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.