برای من هدف همیشه وسیله را توجیه می کند.

این نوشته را با لحن طنز آلود بخوانید:

مدتی است که به فکر افتاده ام برای زهرا معلم موسیقی بگیرم. همان پرنسس نابینا. می گویند حافظه شنوایی فوق العاده ای دارد. از همسر خواستم ارگ ایرانش را بدهد به او. قبول کرد. خانواده اش هم از این ایده که دخترشان موسیقی یاد بگیرد خوششان آمد. از چند نفر پرسیدم که آیا کسی را می شناسند که بلد باشد به بچه های نابینا موسیقی یاد بدهد. گفتند نه. اسم سامان احتشامی را از یک دوست شنیدم. توی فیس بوک صفحه اش را پیدا کردم. به نظرم کسی بود که می توانست جواب داشته باشد برای سوالهای من. به همسر گفتم که به نظرت اگر برایش ایمیل بزنم جواب می دهد. گفت شاید جواب بدهد اما قطعا قبول نمی کند که بیاید و مجانی به یک بچه نابینا آنهم توی یک شهری غیر از تهران موسیقی درس بدهد. گفتم همین که جواب بدهد کافیست برایم؛ همین که بدانم از چه سنی باید شروع کرد و آیا اینکه تفاوتی هست بین بچه های معمولی و بچه های نابینا توی آموزش موسیقی یا نه. گفت ایمیل بزن؛ شاید جواب بدهد. چند دقیقه بعد احساس کردم که کلا با ایده ام مخالف است. یعنی با فلسفه ام. اینکه برای هدفم هر کاری می کنم و هر آدم بی ربط و با ربطی را درگیر می کنم. پرسیدم تو با کارهای من مشکلی داری. گفت نه. گفتم پس چرا در موردشان با لحنی که تویش طعنه است حرف می زنی. گفت اگر کسی جلویت را نگیرد فردا می خواهی به شجریان هم ایمیل بزنی. پرسیدم یعنی تو واقعا در من می بینی که بتوانم این کار را بکنم. گفت چرا که نه؛ اما خیالم از این بابت راحت است که حتی اگر ایمیل بزنی این اوست که جواب نمی دهد. به نظرم یک «آنقدر عقل دارد که جواب ندهد» این وسط حذف شد.

این نوشته در یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.