با ملاحظه تر باشیم… فقط کمی…

امروز در حالیکه داشتم می رفتم به سمت بانک و در ذهنم برای ادامه مسیر برنامه ریزی می کردم، زنی جلویم را گرفت و با صدای خیلی آهسته چیزی گفت؛ کنار یک مغازه پاستا فروشی. نمی شنیدم. هدفون را از گوشم در آوردم تا بتوانم صدایش را بشنوم. گفت می شود برایم غذا بخری. گفتم آره. رفتیم تو. او یک چیزی انتخاب کرد و سفارش داد و من شروع کردم به شمردن پول خردهایم تا بتوانم هفت یورو و سی سنت را بدون کارت کشیدن بپردازم. یکی از کارکنان مغازه از من پرسید شما چه سفارشی دارید. گفتم ما با هم هستیم.

زن نوع پاستا، سایز باکس و سس را انتخاب کرد و من هنوز داشتم ده سنتی ها و بیست سنتی ها را می شمردم. فقط پول دادم و خداحافظی کردم و آمدم بیرون.

نیم ساعت از آن موقع گذشته بود و من در مطب دکتر نشسته بودم و داشتم کتاب «تجربه استارباکس» را می خواندم. صرفنظر از سلیقه شخصی ام، همیشه از اینکه چطور اینقدر موفق است و «آب« را در لیوان کاغذی به ۴ یورو می فروشد و مردم هم با اشتیاق می خرند متعجب بوده ام. رسیدم به یک بخشی که راجع به «حضور داشتن» نوشته. حالم از خودم بد شد واقعا. می توانستم منتظر شوم تا سفارشش را تحویل بگیرد و با هم از مغازه بیاییم بیرون، می توانستم جوری وانمود کنم که انگار ما واقعا «با هم هستیم»، می توانستم از او به شکل دوستانه تری خداحافظی کنم، می توانستم کاری کنم که کارمندان رستوران نفهمند من برای چه آنجا هستم، می توانستم فقط یک کیف پول نباشم… اما بودم.

زمان به عقب برنمی گردد و من حالم از خودم بد است. هنوز منتظرم نوبتم شود اما می دانم که دکترها برای چنین دردهایی هیچ نسخه ای ندارند.

این نوشته در تردیدها و دغدغه ها, یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به با ملاحظه تر باشیم… فقط کمی…

  1. سهیلا می‌گوید:

    تجربه است برای دفعات بعدی.منم هر بار دستفروشی میبینم نمیدونم بخرم نخرم.نمیخرم ولی عذاب وجدانش ولم نمیکنه.از اون طرف بعضی هاشون سریش میشن و آزار دهنده میشه.از اون طرف خوب لازم ندارم.

  2. زری می‌گوید:

    چقدر این درگیری های درونی سخته:( ولی به قول کامنت سهیلا، تجربه است برای دفعات بعدی و خب تو اون لحظه شاید فکر کردی اگه بودنت رو با اون طولانی کنی، اون معذب باشه. باز هم دستت درد نکنه، همینکه طرف گفته گرسنه ام، گیر ندادی به اینکه براش غذا بگیرم؟ نگیرم؟ حداقل در لحظه کاری کردی که از تصمیمت ناراحت نیستی و به درستی اش مطمئنی:)

  3. وقایع نگار می‌گوید:

    خودت رو اذیت نکن. شده دیگه. در یک درخواست ناگهانی قرار گرفتی و شاید خیلی فرصت بررسی نبود.در هر صورت از ارزش کارت کم نشده. ایشالله دفعات بعد.

  4. زری می‌گوید:

    عتیق جان هر وقت کتابت اومد تو طاقچه، لطفا اطلاع رسانی کن. من رفتم دیدم ظاهرا هنوز نیومده.

    • عتیق می‌گوید:

      من تازه پنج شنبه فایل نهایی رو فرستادم براشون… معمولا تا سه هفته طول می کشه ولی اگه زودتر شد خبر میدم.

  5. سمانه می‌گوید:

    حالا که این ماجرا گذشت اونو کادوپیچ کن بزار بیرون ذهنت.
    من هم یه رمان نوشتم وبه دوستی که تجربه زیادی در ادبیات داره دادم خوند.اون خیلی تعریف کرد .رفتم برای چاپ صحبت کردم البته الان مبلغ چاپ زیاده ولی حتما چاپش می کنم…

دیدگاه‌ها بسته هستند.