ای کاش همیشه آرزوهای آدم توی کمد انباری خانه اشان بود.

رها از ایران با خودش دو تا «علاقه» سوغاتی آورد. لاک و تخم مرغ شانسی.
ناخن لاک زده را اصلا قبلا ندیده بود. من که اینقدر اهلش نیستم که توی سفر از تهران به شیراز که از بازرسی فرودگاه رد می شدیم مامور پرسید: «توی کیف بچه شیشه دارید؟» گفتم بله. شیشه آب و شیر. گفت نه؛ شیشه دارو؟ گفتم بله. بعد یک چیز دیگر پرسید. « … ندارید؟» گفتم چه. دوباره تکرار کرد. دوباره هاج و واج نگاهش کردم و پرسیدم چه. تقریبا داد زد: «استون؛ لاک پاک کن» گفتم هاااااان. نه. این از من… فرانسوی ها هم زیاد به خودشان نمی رسند. یعنی توی لابراتوار ما چند تا استاد هستند که حاضرم شرط ببندم حتی موهایشان را هم شانه نمی کنند.
رها تا زمان رسیدن به شیراز لاک ندیده بود. این را با اطمینان می توانم بگویم. تازه آنجا بود که با پدیده ای به اسم ناخن های رنگی روبرو شد.  انگار که یک معجزه دیده باشد مثلا. چشم برنمی داشت از ناخن های دختر عمه هایش. آنقدر که هنوز دو ساعت نبود که رسیده بودیم کلمه لاک زدن را یاد گرفت و از بچه ها خواست ناخن هایش را لاک بزنند. آن هم نه یک دور؛ هر انگشتش به یک رنگ در آمده بود. بعدتر همین علاقه اش به لاک باعث شد که به رنگ ها با دقت بیشتری توجه کند؛  انگار که مثلا تا الان دنیا را خاکستری می دیده و اولین چیز رنگی که کشف کرده لاک باشد؛ انگار که رنگ مثلا مهم ترین خاصیت اشیا باشد. بعدتر ترس از پاک شدن لاک ناخن هایش شد بزرگترین نگرانی اش. این را یک بار که حمامش می کردم فهمیدم. داشتم موهایش را می شستم که صدای جیغ و داد و گریه اش بلند شد. فکر کردم چشمانش از شامپو سوخته. سریع روی سرش آب گرفتم و با حوله صورتش را خشک کردم. دیدم دستهایش را گرفته بالا و دارد با دقت به ناخن هایش نگاه می کند. گفت لاک. کلی برایش توضیح دادم که لاک با آب پاک نمی شود و نباید نگران باشد. اما این ترسش تا چند وقت ادامه داشت؛ اینقدر که حاضر نبود دستهایش را بشوید.
تخم مرغ شانسی را اما هفته آخر کشف کرد. توی یک میهمانی، میزبان به او و یک میهمان کوچولوی دیگر نفری یک تخم مرغ شانسی هدیه داد. همین یک برخورد برای بردن دل بچه کافی بود. بعدتر که «گنجینه ای به اسم یوتیوب» توسط رها کشف شد، هیچ ویدئویی را بیش از دوثانیه نگاه نمی کرد. سریع می رفت روی پیشنهاد بعدی. اما دیدم که به یک جایی که می رسد با چنان ذوقی به صفحه تبلت نگاه می کند که فکر نکنم یک قهرمان المپیک به مدالش اینگونه نگاه کند. کنجکاو شدم. رفتم جلوتر. دیدم که چند تا ویدئوست در باره تخم مرغ شانسی. یک عالمه تخم مرغ شانسی چیده اند و یکی هر کدامشان را باز می کند و در باره اشان توضیح می دهد. از آن زمان این چند ویدئو شده ویدئوهای مورد علاقه دخترم و کسی که آنقدر عاشق شعرهای کودکانه بود که نمی شد روزی برویم مهدکودک  دنبالش و مربی اش با تعجب نگوید که رها همه شعرها را از حفظ است، تمرکزش را از شعر و موسیقی برداشت و گذاشت روی تخم مرغ شانسی.

***

برنامه خواب رها از وقتی رفتیم ایران به هم ریخت. بعضی شبها تا ساعت سه هم هنوز بیدار بود. در مقابل صبح ها تا نزدیک ظهر می خوابید. هر کاری می کردم جواب نمی داد. سعی می کردم که صبح ها زودتر بیدارش کنم اما هر چه صدایش می زدم انگار نه انگار. عصرها هم که همیشه یک برنامه ای بود. توی ماشین خوابش می برد و نمی شد جلویش را بگیری. ساعت هشت تازه از خواب بیدار می شد و طبیعتا اینکه از کسی که تا هشت شب خواب بوده بخواهی قبل از نیمه شب به خواب برود انتظار زیادی است. فکر کردم شاید مشکل از این است که تخت ندارد. برایش از یکی از دوستانم یک تختخواب تاشو قرض گرفتم. یک کمی شرایطمان بهتر شد.اما فقط کمی؛ به جای ساعت سه، دو می خوابید. الان که به این ۶ هفته ایران فکر می کنم خودم و همسر را می بینم که داریم به رها التماس می کنیم بخوابد. این تنها تصویرم از سفر است.

***

روز دومی که بعد از بازگشت از ایران رها را بردیم مهدکودک، مدیرشان گفت که از همه بچه ها خواسته اند که صبح ها قبل از ساعت ۹ توی مهد کودک باشند. گفت قرار است activité داشته باشند. با خودم فکر کردم که آخر یک بچه ای که هنوز سه سالش نشده چه اکتیویته مهمی می تواند داشته باشد که باید حتما سر ساعت بیاید. خنده ام گرفت؛ اما از این مساله استقبال کردم. بالاخره یک چیزی پیدا شده بود که به صبح های ما نظم بدهد. این اکتیویته شد یکی از کلیدواژه های زندگی کل خانواده. قبل  تر هیچ وقت رها را از خواب بیدار نمی کردیم؛ تا زمانی که خودش بیدار شود. اما حالا صبح ها با این جمله که «پاشو اکتیویته داری» بیدارش می کنیم. بچه ام فکر می کند که همه صبح ها باید بروند اکتیویته. بچه ها می روند مهدکودک و شعر می خوانند و نقاشی می کشند و دوچرخه سواری می کنند؛ بزرگترها هم می روند لپ تاپ بازی. این اکتیویته توانست صبح ها رها را سر یک ساعت مشخص از خواب بیدار کند اما … نتوانست شبها در یک ساعت مشخص او را به رختخواب ببرد. تا می گذاشتیمش توی تختش آنقدر داد و بیداد و گریه می کرد که می آوردیمش بیرون. صبرم داشت تمام می شد. سه چهار ماه جنگ اعصاب شبانه کم طاقتم کرده بود. صبح ها خسته بودم و احساس می کردم که اگر این شرایط عوض نشود از پا در می آیم.

***

شورای جنگ برای خواب رها تشکیل شد.  تصمیم گرفتیم تحمل کنیم گریه هایش را. به شیوه فرانسوی اجازه دهیم آنقدر گریه کند تا خسته شود. من می توانستم تحمل کنم اما همسر نه. تا صدایش می زد می دوید سمت اتاق. یکی دو شب جلویش را گرفتم. اما با این شرایط هم بعضی شبها دو ساعت طول می کشید تا از صدازدن ما خسته شود و دراز بکشد تا خوابش ببرد. سعی کردم تئوری خواب را برایش توضیح بدهم. اینکه باید دراز بکشی، بدنت را آرام و بدون حرکت ول کنی و چشمانت را ببندی. یاد گرفت اما در عمل موفقیت چندانی حاصل نشد.
چند روز پیش که با پدرش رفته بود خرید، یک بسته ۶ تاییش را برداشته و گذاشته توی سبد که «بخریم». آمدند خانه خریدش را نشانم داد. گرفتم و بردم گذاشتم توی کمد انباری. فکر کردم می تواند از علاقه اش به تخم مرغ شانسی کمک بگیرم برای اصلاح وضعیت خوابش. گفتم که تخم مرغ شانسی برای بچه هایی است که شب ها به موقع می خوابند؛ بدون گریه و جیغ و هزار بار انداختن عروسکشان بیرون از تخت و هزار بار صدا زدن مامان و بابا که بیایید عروسکم را بدهید. اینقدر این جمله ها را تکرار کردم که حفظ شد. خودش می گفت: «شب باید زود بخوابیم و گریه نکنیم تا صبح سرحال باشیم بریم اکتیویته و تخم مرغ شانسی بگیریم.» شب اول تقریبا اصلا موفق نبودیم. همان روال سابقش ادامه پیدا کرد. اما صبح که بیدار شد تخم مرغ شانسی خواست. من هم توضیح دادم که چون با آرامش نخوابیده ای نمی توانم بدهم. شب دوم دو سه دقیقه سر و صدا راه انداخت اما بعد آرام شد. صدای حرف زدنش می آمد اما به ما کاری نداشت. ساعت ده و نیم مرا صدا زد. رفتم بالای سرش. گفت شب می خوابیم صبح تخم مرغ شانسی… و خوابش برد. به برکت تخم مرغ شانسی بعد از چند ماه یک شب آرام داشتیم. اینقدر که باورمان نمی شد. صبح که بیدار شد هنوز چشمانش را کامل باز نکرده بود که گفت تخم مرغ شانسی. رفتم یکی برایش آوردم. بچه ام تمام شب با رویای تخم مرغ شانسی به خواب رفته بود.

این نوشته در رها, شبه داستان, یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.