آی موتورسوارها…

با اتوبوس رفته بوده مرکز شهر. توی راه برگشت، یک موتورسوار آمده توی خط ویژه و پیچیده جلوی اتوبوس. راننده پیاده شده به دعوا. شاکی بود که چرا ۵۰ نفر مسافر را توی گرما رها کرده و ایستاده به جر و بحث. گفتم اگر تصادف شده بود… اگر موتورسوار مرده بود راننده هم شغلش را از دست می داد و هم تمام زندگی و آینده خودش و خانواده اش خراب می شد. گفتم که اگر به جای ۵۰ نفر، ۵۰ هزار نفر هم توی اتوبوس بودند باید پیاده می شد. سکوت کرد.
پی نوشت: ای موتورسواران عزیز… اینکه جانتان برای خودتان و خانواده اتان ارزش ندارد به کسی مربوط نیست؛ اما حق ندارید با بی احتیاطی خودتان، زندگی یک خانواده دیگر را نابود کنید.
این نوشته در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, سفرنامه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.