آیا روزی خواهد رسید که ترسهایم تمام شوند؟

جمعه گفتم دیگر از چیزی نمی ترسم. گفتم از اول امسال شروع کرده بودم به اینکه همه کارهایی که از آنها وحشت داشتم را یک بار انجام دهم تا ترسم بریزد. حالا همه اشان را یکبار کرده ام. سخت بوده ولی … دیگر به اندازه قبل نمی ترسم. گفت چقدر خوب. همین. انتظار نداشتم چیز دیگری بگوید.
می دانستم که هنوز یک چیزهایی هست که باعث وحشتم می شود. مثلا هر بار که پشت ماشین می نشستم به محض استارت زدن صدای یک تصادف را می شنیدم. هیچوقت تصادف نکرده بودم. اما یک بار توی جاده لاستیک ماشینم ترکیده بود. نزدیک بود بروم توی گارد ریل. به زور خودم را کشیدم کنار جاده. شانس آوردم که ماشینی پشتم نبود و گرنه حتما تصادف می شد. از آن زمان از رانندگی می ترسیدم. نزدیک دو سال رانندگی نکردم. اما این یکی دو ماه سعی کردم ترسم را از بین ببرم. با ماشین همه جا رفتم. همه جاهایی که با همسر رفته بودیم و او رانندگی کرده بود و من فقط حرف زده بودم و موزیک گوش داده بودم. همه جا رفتم. مسلط شدم به رانندگی. دوست شدم با ماشین. گفتم که آن روز که لاستیک ترکید فقط یکی از فنرها شکسته بود. حالا هر دو تا شکسته. ممکن است هر لحظه آن اتفاق دوباره بیفتد؛ ولی من نمی ترسم. دیگر حتی از مرگ هم نمی ترسم. گفت چقدر خوب. انتظار نداشتم چیز دیگری بگوید.

یکی دیگر از وحشت هایم این بود که یک روز صبح از خواب که بیدار شوم  ماهیمان مرده افتاده باشد روی آب. دیروز صبح از تنگش بوی بدی می آمد. نگاه کردم. زنده بود. رفتیم بیرون. آخر شب رفتم برایش غذا بریزم. دیدم مرده؛ ماهی همزادم. نمی دانستم چه معنایی می تواند داشته باشد. اما بیشتر از این کلافه بودم که نمی دانستم باید چه کار کنم با جسد یک ماهی مرده. بردم آب تنگ را خالی کردم توی توالت و سیفون را کشیدم. تنها چیزی بود که به فکرم رسید.از این نگران بودم که به رها چه بگویم. تنگ را بردم توی آشپزخانه. صبح به رها گفتم ماهی امان را برده ام بشورم؛ دوست داری چه رنگی بشود. گفت صورتی و آبی. گفتم یعنی بشود دو تا. گفت آره. گفتم مطمئن نیستم که ماهی بشود که صورتی باشد ولی سعیم را می کنم. رها را که گذاشتم مهد راه افتادم به سمت فروشگاهی که از اینجور چیزها می فروشد. آدرس را زدم توی جی پی اس موبایل. سه چهار بار خطا داد تا بالاخره مسیر را پیدا کرد. نزدیک فروشگاه که رسیدم تابلو را دیدم. سمت چپ خیابان بود. باید بعد از چراغ می پیچیدم. چراغ برای من سبز بود. از همان زمانی که پیچیدم توی خیابان سبز بود. اما نمی دانم چرا ماشین های روبرو توقف کرده بودند و نمی آمدند. فکر کردم شاید چراغ برای آنها قرمز است یا مثلا منتظرند که من رد شوم. راهنما زدم و پیچیدم. صدای تصادف آمد. همان صدایی که همیشه توی گوشم بود. یک موتور از پشت ماشین ها آمده بود و زده بود به من. ندیده بودمش اصلا. سمت راست ماشین آسیب شدیدی دیده بود. این را من چند دقیقه بعد فهمیدم وقتی توانستم بالاخره از شوک بیرون بیایم و پیاده شوم. راننده موتور خیلی زودتر از من خودش را جمع کرده بود. چیزیش نشده بود. موتورش هم. من زبانم بند آمده بود. همه بیشتر نگران من بودند تا موتورسوار. یک کمی که به خودم آمدم زنگ زدم به او. بین دوستانم تنها کسی بود که نگران نمی شد. اصلا برای اینجور اتفاقات تره هم خرد نمی کرد. پرسیدم باید چه کار کنم. برایم توضیح داد که یک فرم هست که باید هر دویمان پر کنیم و باید زنگ بزنم به شرکت بیمه ام اطلاع دهم. مطمئن نبودم که بتوانم اما چاره ای نبود. تشکر کردم و قطع کردم تلفن را. بعد فرمی را که گفته بود پیدا کردم و از موتور سوار خواستم که بخش مربوط به من را هم پر کند و به شرکت بیمه ام هم زنگ بزند. همه کارها را خودش کرد. حتی سعی کرد به من روحیه بدهد.خانمی که شاهد ماجرا بود هم همینطور. گفت مهم این است که نمرده. اینقدر این کلمه را راحت گفت که یک لحظه وحشت کردم. نگران بود که فقسه سینه من خورده باشد به فرمان. نخورده بود. فقط ترسیده بودم. از آن صدای لعنتی ترسیده بودم. پر کردن فرم که تمام شد از موتور سوار خداحافظی کردم و رفتم توی فروشگاه. دیدن آن همه گل و گیاه حالم را خیلی بهتر کرد. رفتم به مسئول بخش ماهی گفتم که دخترم یک ماهی صورتی خواسته. هست؟ گفت نه. پرسیدم عمر این ماهی ها چقدر است. گفت در بهترین شرایط دو سه سال. ماهیم عمرش را کرده بود. برای همین هم بوی مرگ می داد. یک ماهی قرمز خریدم و یک ماهی سیاه. از فروشگاه که آمدم بیرون دیدم موتورسوار هنوز دارد از خیابان عکاسی می کند. بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد شدم. برگشتم خانه. ماهی ها را انداختم توی تنگ. عصر با اتوبوس رفتم دنبال رها. به او گفتم که ماهی خودمان را داده ام و به جایش این دو تا را گرفتم. خوشش آمد. مهم او بود که ناراحت نشده بود. مهم این بود که موقع تصادف کسی طوریش نشده بود. مهم این بود که رها آن زمان همراهم نبود. مهم این بود که آن صدای لعنتی در واقعیت به وحشتناکی خیال من نبود.مهم این بود که ترسم از تصادف ریخت؛ همانطور که ترسم از مردن ماهی.

جمعه فکر می کردم خیلی از ترسهایم از بین رفته. حالا می دانم که ترسها هم با آدم ها بزرگ می شوند؛ از بین نمی روند. می دانم که هنوز خیلی چیزها هست که از آنها می ترسم اما نمی گذارم ترسهایم مرا محدود کنند. فردا رها را با ماشین به مهدکودک خواهم برد و قطعا دیگر موقع استارت زدن آن صدای لعنتی را نخواهم شنید.

این نوشته در تجربه های من, یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.