آنچه می بینیم… آنچه نمی بینیم…

نشسته ام پشت لپ تاپ. دارم با یک دوست توی ایران مقاله می نویسم. او مدام می رود و می آید. کار کردن با وجود یک بچه شش ماهه خیلی سخت است. وقتهایی که نیست متمرکز می شوم روی یک کار گروهی برای این طرف. نتیجه را هم همان لحظه می گذارم توی صفحه فیس بوک گروه. یکی یکی هم برایشان پیام می دهم و نظرشان را می پرسم و کامنت می گذارم و به کارشان می گیرم. ظهر یکشنبه است. حتما پیش خودشان می گویند چه حالی دارد این … بگذار بخوابیم بابا… خفه امان کردی با این نوتیفیکیشن های فیسبوکی ناتمامت…

این طرف من… دیروز میگرن داشتم. توی یک سال و نیم گذشته از همیشه بدتر بود. امروز تا ظهر خواب بودم. حالا نه می توانم به خاطر سرگیجه از تخت بیرون بیایم و نه می توانم به خاطر لرزش پاهایم دراز بکشم. یک روی سکه یک آدم فعال است که به ظهر روز تعطیل هم رحم نمی کند. یک روی دیگر سکه یک آدم بی حال که حتی نمی تواند از تخت بیرون بیاید!

پی نوشت: خرقه پوشی خیلی ها از غایت دینداری نیست… ببین ولی باور نکن!

این نوشته در یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.