آدمها و شهرها

یک سایتی هست به اسم موتیگو که یک کدی دارد می ریزی روی بلاگر و آمار وبلاگت را برایت می گیرد. گرافیکش به  نظر من خیلی جذاب است. یک نقشه دارد که رویش نقاطی که از آن کسی آمده و وبلاگت را دیده روشن می شود. چشمک می زند به تو. برای من یادآور آن قسمت از شازده کوچولوست که به روباه می گوید به ستاره ها که نگاه کنی توی همه اشان یک دوست موطلایی داری که دارد با صدای بلند می خندد. اینکه این همه ایرانی هست جاهای مختلف دنیا که بالاخره هر جا یک نقطه نورانی چشمک زن درست شده، صرفنظر ازدلیلش، خیلی خوب است. احساس می کنی که دنیا برایت کوچک شده. احساس می کنی که همه جا آشناست. همه جای دنیا کسی هست که فارسی حرف بزند. من تا ده سال پیش فقط چند تا از دایی زاده های مامانم رامی شناختم که خارج از ایران زندگی می کردند. حالا اسم هر شهری برایم یادآور یک شخص است: بریزبن: سحر، سیدنی: خانواده علیزاده، ملبورن: مرضیه، اوکلند: انسیه و مریم، ونکوور: ندا و لیلا، مونترآل: هدا و مونا و لعیا، … تورنتو، کالگاری، دورتموند، برلین، درسدن، پاریس، لیل، مون پلیه، لیسبون، کپنهاگ، گوتبورگ، استکهلم، میلان، ونیز، بارسلون، لندن، شفیلد، گلاسگو، آیندهوون، گرونیگن، بروکسل، کوالالامپور، استامبول، دنور، نیویورک، واشنگتن، بوستون و خیلی جاهای دیگر که الان یادم نمی آید.
من توی همه این شهرها یک نفر را می شناسم. راستش خیلی خوشحالم از این موضوع. خیلی.
اسم هر شهری که بیاید توی لیست بازدید کننده های وبلاگم، برایم تداعی گر یک آدم است؛ آدمی که می شناسم؛ یک دوست. بعضی وقتها توی دلم تصور می کنم که آن کسی که از آن شهر آمده و وبلاگم را خواننده همان کسی است که من می شناسم. بعضی هایشان را مطمئنم که نیستند. بعضی هایشان را هم تخیل می کنم. آرزو می کنم که باشند. گناه نیست که؛ هست؟!

این نوشته در وبلاگ ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به آدمها و شهرها

  1. هما می‌گوید:

    خیلی جالب نوشتی :)
    من اما اصن حس نمی کردم تو چنین حسی به خواننده هات داشته باشی با اینکه خیلی اوقات گفتی ولی من یه حس بیمناکی دارم ازینکه خواننده هستم حس می کنم منو می کشی 😀 چون می خونمت و بهت علاقه دارم!

    • عتیق می‌گوید:

      برای چی باید تو رو بکشم آخه؟؟؟!!! این رو خیلی صادقانه بهت می گم چون فکر می کنم که باید بگم. من و تو اگه توی فضای غیر مجازی همدیگه رو می دیدیم یا اصلا با هم دوست نمی شدیم یا اینکه همه اش کارمون گیس و گیس کشی بود. نمی دونم چرا ولی تو خیلی وقتها از حرفهای من چیزی رو برداشت می کنی که اصلا منظورم نبوده. اون کامنتی رو هم که ناراحتت کرده بود پیدا کردم و خوندم. به نظر من که خیلی معمولی بود. ولی اگه ناراحت شدی معذرت می خوام.

      اینی هم که نوشتم بیشتر راجع به دوستای واقعیمه که پخش شدن توی دنیا. من هنوز اونقدر سابقه وبلاگ نویسی ندارم که دوستای مجازی زیادی داشته باشم.

  2. هما می‌گوید:

    شاید حق با تو باشه اما من خیلی کم پیش مییاد از چیزی ناراحت بشم ولی وقتی حس کنم به شخصیتم توهین شده خیلی ناراحت میشم و تا طرف ازم عذرخواهی نکنه یا از دلم درنیاره نمی تونم حس خوبی داشته باشم! اکی عذرمیخوام که کش آوردم :”>
    من اون روزی ناراحت شدم که به من تهمت زدی که دارم زندگیتو شخم میزنم و میخوام از تووش چیزی در بیارم این به نظرم اوج توهین به من خواننده تازه وارد وبلاگتون بود! میشد خیلی راحت بگید هرچیزی که می نویسم در مورد زندگی من نیست و شاید بعضیا صرفا یک نوشته باشه!

دیدگاه‌ها بسته هستند.